عماد الدين حسن بن علي الطبري
269
مناقب الطاهرين ( فارسي )
غش رسيد . عمر خطّاب گفت : الرّجل يهذى . و چون رسول عليه السلام با خود آمد گفتند : يا رسول اللّه ، دوات به حاضر كنيم ؟ رسول عليه السلام فرمود : بعد از آنكه گفتى آنچه گفتى ؟ ! و چون مجلس خالى شد رسول عليه السلام عبّاس را گفت : وصايت من قبول مىكنى ؟ عبّاس گفت : يا رسول اللّه ، عمّ تو مرد پير است طاقت اين كار ندارد . امير المؤمنين عليه السلام وصايت قبول كرد . و رسول عليه السلام انگشترى از انگشت مبارك خود بيرون كرد و در انگشت وى كرد و سلاح و درّاعه « 1 » و اسباب به وى سپرد . و على را به خود كشيد و بسيارى رازها با وى بگفت و زبان در دهان وى نهاد . امير المؤمنين على عليه السلام گفت : جملهء علوم بر من طاهر و مكشوف شد . و رسول عليه السلام عصابهاى كه در ميان داشتى در حربها ، در ميان على بست و به وى داد . و گويند كه جبرئيل عليه السلام به وى آورده بود . چون رسول عليه السلام در نزع افتاد ، امير المؤمنين را گفت : مرا بر سينهء خود گير و چون روح از تن من برآيد در خود مالى . در اين بودند كه اعرابيى در بزد به هيبت تمام . فاطمه ( ع ) گفت : اى اعرابى ، چه وقت اين است ؟ ! رسول عليه السّلام گفت : در بگشاييد . درآمد مردى مهيب . فاطمه چادر در سرگرفت . رسول گفت : اى فاطمه ، اين ملك الموت است . از وى چادر در سر مگير كه وى در هيچ سراى به اجازت نرفت و نرود تا به قيامت الّا در خانهء من كه به اجازت آمد . ملك الموت گفت : خدا سلام مىرساند و مىگويد كه : اگر جوار ما مىخواهى تسليم كن . و اگر خواهى تا بمانى تا به روز حشر ، اختيار تو است . رسول عليه السّلام گفت : آخر هم مرگ خواهد بودن ؟ گفت : آرى . رسول
--> ( 1 ) - درّاعه : حبّه ، بالاپوش دراز .